معرفی کتاب زمان اشتباه، مکان اشتباه.

نویسنده:جیلیان مک آلیستا
ناشر:نشر نون.
اسم کتاب واقعا با مضمون و محتوای آن مطابقت داشت، راستش اصلا موقع شروع این کتاب نظر دیگری در مورد آن داشتم، دنبال قاتل بودم.
البته فکر می‌کردم با خواندن این کتاب باید به‌دنبال قاتل بروم، چرا دید من در مورد کتاب جنایی این بود که همیشه پای قاتلی در کار است؟ نمی‌دانم!
چون تازه کتاب را تمام کرده‌ام مدام در فاز و فکر زمان و حلقه‌های زمانی هستم، شاید من اسمایی هستم که همین الان از حلقه‌ی زمانی بیرون آمدم و خودم به خودم گفته بودم که نظرم را ثبت کنم! کسی چه می‌داند!
نقطه‌ی قوت این کتاب برای من نشان دادن رابطه‌ی عمیق عاشقانه بین اعضای این خانواده، بدون دخیل بودن دیالوگ‌های عاشقانه بود.
هیچ اظهار نظر پرشوری وجود نداشت ولی به صورت عمیق این عشق در تمام کتاب حس می‌شد.
خصوصا عشقی که همسر شخصیت اصلی به او داشت، و عشق شخصیت اصلی به پسرش.
پایان بندی از نظر من واقعا عالی بود، همان پایانی بود که دوستش داشتم، شخصیت اصلی بدون رنج از دانسته‌ها به زندگی‌اش ادامه داد.
اوایل داستان تا اواسطش روند کندی داشت، برای من چندهفته‌ای خواندنش طول کشید ولی یک سوم آخر کتاب را طی چند ساعت خواندم و از روند آن بی‌نهایت لذت بردم.
سیرتکامل خود شخصیت هم با اینکه زمان معکوس بود ولی مملوس و قابل درک و زیبا بود، درس‌های مهمی هم برای (من) داشت.
شخصیت اصلی در اوایل داستان کاملا گیج بود و نمی‌دانست دنبال چه چیزی است (همین موضوع منِ خواننده را خسته می‌کرد) ولی جزئی از روند کتاب و سیرتکامل شخصیت بود.
نکته به نکته‌ی درون کتاب باهم همخوانی بی‌نظیری داشتند،
شاید در طول کتاب و در طول اتفاقات گاهی نکات خسته کننده و بی‌مورد به‌نظر برسند ولی در نهایت همه‌ی آنها تکه‌هایی از پازل بودند.
خواندن آن را برای افراد علاقه‌مند به ژانر جنایی و معمایی پیشنهاد می‌کنم.

خلاصه:
چطور می شود بعد از این که کسی به قتل رسید از وقوع آن جنایت جلوگیری کرد؟
اواخر ماه اکتبر است، و ساعت از نیمه شب گذشته. پشت پنجره انتظار می کشی تا پسر هفده ساله ات به خانه برگردد. دیر کرده. ناگهان پسرت پیدا می شود اما تنها نیست. دارد به سمت مردی قدم بر می دارد، و مسلح است. چیزی که جلوی چشمت می بینی باور کردنی نیست. پسرت که یک نوجوان با نمک و خوشحال است مردی را در خیابان، درست جلوی خانه به قتل رسانده. نمی دانی مرد که بوده، و چرا چنین اتفاقی افتاده. تنها چیزی که می دانی این است که پسرت دستگیر شده و آینده اش نابود شده است.
با اندوه به خواب می روی. همه چیز از دست رفته. تا این که بیدار می شوی ….. می فهمی به دیروز برگشته ای. و روز بعد… پریروز.

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط